تبلیغات
همنفس یار

یقین دارم (هوالبصیر) بودنش را...


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 9 آبان 1395-11:33 ب.ظ

نویسنده :بانوی خانه

کتاب، مطالعه

او میبیند... 

وای که چقدر دیر اومدم، نه؟
اول از همه عذر تقصیر بخاطر تاخیر و بعد ماوقع.
مثل اینکه الخیر فی ما وقع، من هم در دکتر شدن بود.
خواندن دکترا انقدر سخت نیست،  در واقع اصلا سخت نیست ولی با وجود دختر گلی چرا دشواره، این روزهای من شده قایمکی درس خوندن و با لپ تاب کار کردن،  طفلی طفل نو پای کنجکاو من که از دست آثار تخریبش همه چیز به نقطه دور دست نقل مکان دادم، طفل من این روزها ریختن کتابخانه پر مادرش و پاره کردن کتابها شده جز تفریحات سالمش. پا به پای مامانش مطالعه میکنه. امیدوارم این روشم تو تربیت کتاب خون بودنش مفید باشه و سرانه مطالعاتی رو بالا ببره.


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 13 مرداد 1395-12:49 ق.ظ

نویسنده :بانوی خانه

مبادایی

او می بیند...


چند روزی بود مثل همیشه سرحال و قبراق نبود، با هیچ چیزی سر ذوق نمی آمد حتی دخترگلی، تمامأ تو خودش بود و بی اعتنا با من و زندگیمون. 
طاقتم طاق شده بود میدانستم از برای چی اینطور شده و خودخوری میکند اما هیچ کدام از حرف ها و کارهایم او را از غار تلخی که فرو رفته بیرون نمی آورد، دیگر کم آوردم از این همه حجم بی توجهی و بی انگیزگی 
دخترگلی را که خواباندم ، به روی تخت دراز کشیده بود به کنارش رفتم و بی آنکه حرفی بزنیم دقیقه ها به سقف خیره بودیم، هر کدام در افکار خودمان غرق شدیم و گویی هیچ کس کنارمان نیست تا اینکه به ستوه اومدم و با توکل به خدا به سمتش برگشتم تا سکوت رو بشکنم نا خودآگاه قبل از من لب باز کرد و گفت از این نداری و بی پولی. 
گوش دادم و سکوت کردم در آخر فقط شکر داشته هامون رو کردم تا یاد بیاره بعد از خرید خونه که به سختی افتادیم و مقروض شدیم در عوض خیلی چیزها داریم، خیلی چیزهایی که اگه پول بود نمی شد بدستش آورد.
بعد از اینکه به خواب رفت بلند شدم و از گنجینه مخفی خونمون، مقداری پول برداشتم و در جیبش گذاشتم که صبح که به محل کارش میره ببینتش و حس مردانگی و اقتدارش و همچنین اعتمادبنفسش برگرده. البته گنجینه مخفی هم ته کشیده بود و چندان حساب جاری قابل توجهی نداشت ولی همون مقدارکم بنظرم باید کارگشا باشه. 
اون پول مبادایی بود و چه مبادایی واجبتر از ارتقا حس مفید بودن به همسر

وَ مَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکِّلْ عَلَی الله فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللهَ بالغُ اَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرا.




نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 6 مرداد 1395-01:42 ق.ظ

نویسنده :بانوی خانه

مادر آشفته

او میبیند... 


گاهی وقتها اینقدر درگیر روزمره گی میشی که خودتم یادت میره داری چی کار میکنی، وای که چه روزهای زجرآوریند این ایام.
نه کار مهمی داری و نه هدفی،  حتی اگه بخوای کاری هم انجام بدی به قول دوران جاهلیت حسش نیست.
از این روزها برای من بعد گل دختر زیاد پیش اومده، روزهایی که میان و میرن و فقط تنها کار مهمم اینکه بشینم و قد کشیدن کودکی رو نگاه کنم
خوب این هم کار خیلی زیادیه برا مادر 
برنامه ای که قبل بهشتی شدنم داشتم کلا کن فیکون شد چون با حضور گرم طفل فعالم نمیشه انجامش داد، پس باید یه برنامه درست درمون برای یه مادر با کودک کنجکاو نوپا بنویسم تا نه من بسوزم نه کوچولو. 
ان شاالله که بتونم و قطعاً میتونم


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 11 خرداد 1395-01:25 ب.ظ

نویسنده :بانوی خانه

دکترا با طعم گس

او میبیند... 


آزمون دکترا رو با اصرار همسرم و پدر و مادرم والبته استادم شرکت کردم، یاد پارسال افتادم که چقدر میلم برای ادامه تحصیل زیاد بود، رتبه خوبی هم آوردم ولی خوب قسمت نبود تو مصاحبه ها قبول شم. 
ولی امسال نه، رغبتی برای ادامه نداشتم.  نه درس خواندم و نه دقتی داشتم سرجلسه هم خوابیدم
نهایت اینکه در کمال ناباوری خودم، دعوت به مصاحبه شدم و من موندم و اشتیاق همسرم و پدر و مادرم برای ادامه تحصیل من در یه کفه و بی میلی خودم تو یه کفه دیگه ترازو
البته بی میلیم فقط و فقط بخاطر دخترگلی هست و بس
یادم میاد زمان مجردی که بودم از خدا می خواستم ازدواج کنم و اگه بچه ام دختر بود، هیچ وقت از خودم دورش نکنم تا خدا ناخواسته لطمه ای بهش وارد نشه. خودم تو دوران کودکی طعم تلخ دوری چند ساعته در روز از مادرم رو دارم. شایدم این دوری از مادرم برام شده فوبیا
من مادر شدم و در قبال فرزندم مسئولم، دیگه خودم نیستم و تمام هدفم و برنامه ریزی هام حول محور دخترگلی می چرخه. وابسته شدم عجیب
چه میدونم بالاخره درحال کلنجار رفتنم با خودم برای شرکت در مصاحبه یا اینکه قید ادامه تحصیل رو بزنم
توکل برخدا. الخیرو فی ما وقع

پ ن: تو این مدت چند بار نوشتم و در کمال ناباوری نوشته هام جلو چشام ناپدید شد. عذر تقصیر به خاطر نبودنم



نظرات() 

تاریخ:شنبه 8 خرداد 1395-12:44 ب.ظ

نویسنده :بانوی خانه

مادر غیور۲

او میبیند... 


پوستر سالگرد پسرش در دستش بود، به پایگاه های بسیج تا اکثر ادارات شهر رفته بود و اعلامیه رو پخش کرده بود. در یکی از ادارات بود که دلش شکست
خانم سن بالایی جلویش را گرفت و گفت این عکس کیه؟ تو جنگ شهید شده؟ بس نیست بعد این همه سال بازم عزا میگیرید؟و حرفهایی از این دست که کم نشنیدیم
 مادر بغض داشت و برافروخته بود و گفت این پسر منه،  به سن من میاد پسرم تو دفاع مقدس شهید شده باشه، پسرم چهارمین سالگردشه، شماهم تشریف بیارید 
زن چشمانش گرد شده بود و با تعجب گفت: چهارمین سالگرد، مگه جنگ بوده که شهید شدن؟ 
_ بله، جنگ بوده اون زمان که من و شما تو خواب بودیم، این جوونا هستن که نمیزارن ما بفهمیم دشمن تا بیخ گوشمون رسیده،  این همه شهید دارن میارن تو شهرمون،  شما رو خواب برده که نمی بینی
اینها رو گفت و گریه کنان از اداره بیرون رفت
چند روز بعد جمعیت زیادی در سالگرد شهید حضور داشتند از جمله آن زن.
+همیشه میگم مهمون زحمت نیست، رحمته و با خودش برکت میاره ولی خودمونیم بعضی از مهمونا تا چند روز بعد رفتنشونم،  عطر خوش وجودشون تو فضای خونه ات پخشه و کیف میکنی انگاری تو آغوش خدایی،  خانواده شهدا مصداق این مهمانها هستن، که به قول آقای همسر، خدا رزق بزرگی بهمون داده که با این خانواده ها همنشین شدیم. شکر خدا


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395-05:32 ب.ظ

نویسنده :بانوی خانه

مادر غیور۱

او میبیند...


می گفت: اگر اجازه دهند به سوریه میروم و به خودم بمب میبندم و میرم تو دل داعشی ها و همشونو نابود میکنم.
می گفت: جان من بی ارزش است و فایده ای برای مملکت و رهبرم ندارد.
می گفت: چقدر بنشینم و از دست رفتن جوانهایی رو ببینم که هر کدوم یه عمارند برای آقا.
می گفت: این جوانها حیفند به این زودی شهید شوند و ما که پا رو سن بگذاریم، بشینیم و گذر عمر کنیم.

تمام اینها را مادر شهید میگفت. مادری که فرزند رشیدش رو نه در جنگ تحمیلی، بلکه درسال91، در تپه های جاسوسان  به انقلاب و رهبری هدیه کرده است. مادری که دوست داشت فرزند پسرش را ببیند، با تمام این حرفها وقتی میبیند که به حرم عمه سادات قصد تعرض دارند،  سکوت نمیکند، دیگر پسرش را راهی میکند.
اینها را نوشتم که مشت محکمی بشه بر دهان آنها که میگویند کسانی که برای انقلاب شهید دادند، پشیمانند و ناراحتند یا که میگویند خون شهداشون هدر رفته...
خانواده های زیادی رو میشناسم که بدون ذره ای تردید، عزیزانشون رو راهی سوریه میکنند. نه برای دریافت پول.  بلکه برای دفاع از دین و اعتقاداتشون.
فقط میتونم بگم خدا حفظت کنه مادر. که با وجود همچین مادران و همسرانی، چنین شیردلانی پا به عرصه دفاع از حرم خانم میگذارند...

+ کسانی که به دفاع از حرم میرند، نه از زندگی سیر شدند و نه عمرشون، اینها همون کسانی هستند که در وجودشون روحیه جنگاوری و غیرت رشد کرده و بدونیم روزی هر کس هرچه باشد خدا به او میدهد، خوش بحال کسانی که روزیشون شهادته



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 21 اردیبهشت 1395-03:47 ب.ظ

نویسنده :بانوی خانه

ارزش، بی ارزشی

او میبیند...

امروز بعداز یه مدت طولانی، گذرم به یه وبی افتاد که قبل ترها می خوندمش. وااااای از خودم چقدر غافل بودم که اون زمان گذاشته بودم یه وب تو روح و روان من رخنه کنه و آرامش رو نه تنها از من بلکه از زندگیم ببره

مطالبش هنوزم حاکی از غم و ناامیدی از زندگی نویسندش بود و همچنان نیمه خالی و روزهای مکدر زندگیش رو می نوشت
افسوس که اون زمان با اشتیاق می خوندمش و چقدر بد ،که تو روحیه من مثلا مقتدر رخنه کرده بود

باورتون میشه الانم اعصابم بهم ریختس از مطالبی که خوندم.
واقعا چقدر بده که امثال این وب کم هم نیستند و امثال من هم بی شمارند.

تمام موضوع این وب ها، بحث و جدل و بی احترامی به همسرشون و خانواده شوهرشونه. افرادی که با اشتیاق از بد دهنی ها و بی حیایی های خودشون در برابر حرف ضد علاقه شون که اون هم از طرف خانواده شوهرشونه می نویسند و این طور زندگی را گسترش میدهند، که هرکی نظرش خلاف ماست باید محکوم شه

شاید رو من این جور مطالب اثر نمی گذاشت که ازشون تو روابطم کپی برداری کنم، اما مثل الان روحیه آرامم رو تخریب میکرد

تو سال های زندگی مشترکمون خیلی بحث ها پیش اومده که بیشترشون رو ندید گرفتم تا روانم آسیب نبینه، من به اعصاب خودم احترام میگذارم و نمیتونم اجازه بدم هرچیز بی ارزشی آرامشش رو بهم بزنه ، بخاطر همین هم چندتا از رفقای قدیمم رو از دست دادم، چون توان شنیدن افکار پریشانشون رو نداشتم و اگه ساز مخالف میزدم با اعصبانیت اونها مواجه می شدم( انگار که منم خانواده شوهرشونم).

نمیدونم چرا این زمونه اکثرأ به کار اشتباه شون ( بی حیایی و بی ادبی) فخر می فروشند و این عمل زشت رو ارزش می دونند

آیه هشتم سوره فاطر با این مضمون «أَفَمَن زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنًا فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ»،
 این آیه از قرآن در رابطه با توجیه گناهان و زیبا دیدن گناه است، که بسیار مورد سرزنش است.



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 20 اردیبهشت 1395-12:46 ب.ظ

نویسنده :بانوی خانه

بازگشت دوباره


او میبیند...

سلام
بالاخره بعد از یه وقفه نسبتا اجباری که بلاگفا کلهم اجمعین آرشیوم رو از بین برد دوباره دست به قلم شدم.
البته این وقفه برای من خالی از لطف نبود چون مصادف بود با دوران خوش بارداری و پر استرس دفاع پایانامه ارشدم
که شکرخدا هردو به سلامت به پایان رسید و من موندم یه خانم کوچولو فسقلی که تمام فکر که نه، وجودم شده مهر مادری و شیوه تربیتی
از خدا میخوام دامن تمام کسانی که فرزند میخواند، سبز بشه به وجود فرزندی سالم و صالح... آمین
این دفعه تصمیم گرفتم به تبعیت از (زن آقا) از میهن بلاگ استفاده کنم، باشد که مطالبم سوخت نشه

از این به بعد مینویسم اگر خدابخواهد



نظرات()